کتايون ص دختري است که سالها آرزوي رفتن به آن سوي
مرزها را در سر داشت. بنابراين روزي که پسر يکي از
دوستان خاله اش براي ازدواج به او معرفي شد، با
خوشحالي از اين پيشنهاد استقبال کرد.
فرهاد تا آن موقع حدود 10سال از عمر خود را در
امريکا گذرانده بود و به گفته خانواده اش سرمايه
دار بوده و در حال گذراندن دوره دکتري بود.
کتايون پس از ازدواج و مهاجرت به امريکا از
رفتارهاي مشکوک شوهرش متوجه شد که وي نه تنها از
حداقل امکانات زندگي هم برخوردار نيست ، بلکه با
افراد ناباب زيادي معاشرت دارد.
پس از مدتي فرهاد ناپديد شد و کتايون با پرس
وجوهاي زياد دريافت شوهرش به زندان افتاده است. او
هم با کمال نااميدي به ايران بازگشت. افسانه الف
نيز دختري است که برحسب يک تصادف به چنين ازدواجي
تن داده است.
او مي گويد: چندي پيش در يک جشن تولد با خانمي
آشنا شدم که برادرش در کانادا زندگي مي کرد. به
گفته اين خانم برادرش فوق ليسانس کامپيوتر داشت و
با 8سال زندگي در کانادا بخوبي توانسته بود گليم
خود را از آب بيرون بکشد.
افسانه ادامه مي دهد: پس از چندي و با چند تماس
تلفني ، در محضر ازدواج غيابي کردم و پس از مدتي
به کانادا رفتم ؛ ولي به محض رسيدن به فرودگاه با
مردي که قد آن حداکثر 150سانتي متر بود مواجه شدم
و فهميدم وي مبتلا به بيماري نانيسم (کوتولگي) است
و خانواده او اين موضوع مهم را از من پنهان کرده
بودند.
با ديدن اين صحنه از هوش رفتم. بعد از آن هم در
اولين فرصت به ايران آمدم ، از آن خانم شکايت کردم
و طلاق غيابي گرفتم. کتايون و افسانه شايد از جمله
خوش شانس ترين افرادي هستند که توانستند راهي براي
بازگشت پيدا کنند چرا که بسياري از اين دسته افراد
به محض مواجه شدن با اين گونه مشکلات ، چنان در
دنياي پيچيده غرب غوطه ور مي شوند و خود را بيگانه
و تنها مي بينند که راهي براي بازگشت خويش به
زندگي سابق نمي بينند.
با توجه به اين که در جامعه اي زندگي مي کنند که
هيچ گونه سنخيتي با اخلاق ، رفتار و خواسته هايشان
ندارد براثر فشارهاي شديد روحي ، اجتماعي و احساسي
براي پايان دادن به مشکلات ظاهري خود به خودکشي ،
کارهاي خلاف قانون و... روي مي آورند.
بهاره صفوي