Inrooz.com
  سایت خبری حوادث روز

ads

Niksalehi.com

Hannover IT Limited - Domain and Host

NikBazar.com

آپیوندها

نیک صالحی

نیک بازار

نیک دانلود

نسل سوم

پرشین وی

نیک بلاگ

نیک جاب

نیک کلاب

هو دات آی آر

تجریش گیم

اینروز

درنا

دانستنی

آی آر پارت

مخصوص

تلاطم

ارگ ایران

فروشگاه تجریش

نیک نیوز

سایت روز

پارسی پیک

سینما تو ایران

سینما فور آی آر

سینما تو آی آر

پولک

تندرست

آی آر پارس

گالری عکس گالری سینما
سرويس آشپزخانه هدیه تهرانی
سرويس بهداشتي نیکی کریمی
مانيکور ناخن مهناز افشار
کارت عروسي بهرام رادان
دسته گل عروس پوریا پورسرخ
تاج عروس سمیرا مخملباف
کیف زنانه پوپک گلدره
کفش عروسي محسن مخملباف
گالری جواهرات فرهاد مهادیان
انگشتری یکتا ناصر
کیک عروسي مهتاب کرامتی
حلقه عروسي مسعود کیمیایی
لباس مجلسی گلشیفته فراهانی
لباس عروس محمد رضا فروتن
گالری دکوراسیون منزل امین حیایی
ماشین های برتر دنیا یکتا ناصر
گالری طلا و جواهرالات بهاره رهنما
گالری عکسهای هنری نیوشا ضیغمی
گالری عکسهای فانتزی بهنوش بختیاری
گالری شیفون عروس ماهایا پطروسیان
اتاق خواب محمد رضا گلزار
عروسک ستاره اسکندری
گالری والپیپر بهاره رهنما
گالری کفش عروس لعیا زنگنه
گالری تاج سر عروس حسام نواب صفوی
گالری دیدنی طبیعت هانیه توسلی
گالری کارت پستال لیلا اوتادی
گالری گلها لیلا حاتمی
کیک تولد و عروسی ترانه علیدوستی
گالری عکسهای حیوانات شیلا خداداد
گالری عکسهای خنده دار حمید گودرزی
گالری عکس بچه ها عکس بازیگران سینما

آخرین خبر های سراسر جهان

inroozha

مطالب جالب

طنز و سرگرمی

 

معماى پليسى شماره۶۵ چاه قديمى [ April 18, 2005 ]
207648.jpg
روزنامه ايران :مهدى ابراهيمى
سگ چوپان با رسيدن به بالاى سر چاهى در بيابان هاى جنوب غرب تهران شروع به پارس كرد و از حركت ايستاد، وقتى مرد چوپان نگاهى به چاه انداخت بوى تندى را احساس كرد و با ديدن جسدى در چاه كم عمق وحشت كرد و به عقب برگشت.
هوا خيلى گرم بود. بازپرس شمس خود را به محل رسانده بود كه راز قتلى درون چاهى بيابانى پنهان بود، گله گوسفندان ۵۰ مترى با چاه فاصله داشتند. مرد چوپان داشت چيزهايى به مأموران كلانترى مى گفت و با آب و تاب چگونگى ديدن جسد در داخل چاه را تعريف مى كرد و همه به دقت گوش مى دادند.
بازپرس به سمت چاه رفت. مأموران تشخيص هويت جسد متعفن را دقايقى قبل از چاه بيرون كشيده بودند، كفش هاى پاشنه بلند و لباس زنانه نشان مى داد كه جسد متعلق به يك زن است اما چه كسى؟! مشخص نبود.
آثار زخم روى جسد با وجود متعفن شدن آن مشخص مى كرد كه او با ضربات چاقو از روبرو و پشت سر به قتل رسيده است، او روسرى به سرنداشت و لباس خانگى خيلى شيكى هم به تن داشت.
در كنار جسد يك مانتوى سفيدرنگ بسيار كثيفى هم به دست آمده بود اما هيچ كيف دستى اى در اطراف آن يا ته چاه وجود نداشت، همه چيز عجيب بود اگر اين زن خارج از خانه كشته شده بود چرا مانتو به تنش نبود يا چرا هيچ اثرى از روسرى اش وجود نداشت خصوصاً اينكه بازپرس چشمش به برق طلاى گردنبندى افتاد كه بين بادكردگى بدن مقتول به سختى ديده مى شد و نشان مى داد قاتل انگيزه اى غير از سرقت داشته است كه اگر اينگونه نبود طلاهاى مقتول را هم به سرقت مى برد.
هيچ اثرى از هويت جسد در دست نبود. اين فرض هم بود كه قتل در شهر ديگرى رخ داده باشد و قاتل جسد را با انتقال به اطراف تهران سعى كند هيچ ردپايى از خود به جا نگذارد. اگر اينگونه بود چند سال طول مى كشيد تا ماجراى اين قتل روشن شود يا اينكه هيچ وقت مشخص نمى شدزنى كه به قتل رسيده است كيست و چرا كشته شده است يا اينكه قاتل كيست؟
بازپرس شمس دستور داد تا پليس در اداره گمشدگان به بررسى پرونده زنان دست بزند كه در يك ماه گذشته ناپديد شده اند و براى مطالعه در اختيار او بگذارند.
هر پرونده اى كه خوانده مى شد و مشخص بود كه آن زنان به خاطر اختلاف با شوهرشان او را ترك كرده اند و درصد زيادى احتمال دارد در نزد خانواده اشان باشند و از نظر بازپرس شمس هيچ مطابقتى با ماجراى قتل زن ناشناس نداشت كنار گذاشته مى شد تا اينكه پرونده ناپديدشدن يك خانم دكتر نظر بازپرس را جلب كرد.
مادر اين خانم دكتر كه «مژگان» نام داشت و ۳۲ ساله بود در مراجعه به پليس گفته بود: «دخترم در مطب بود تا ساعت ۹ شب منشى اش او را ديده است اما وقتى با يك تماس مرد ناشناس و براى ديدن او از آنجا خارج شده و ديگر بازنگشته است.»
دختر جوانى كه منشى اين خانم دكتر بود نيز در بازجويى ها حرفهاى مادر «مژگان» را تأييد كرده بود و گفته بود:« وقتى موبايل خانم دكتر زنگ زد او مريض داشت كه من آن را جواب دادم، يك مرد بود كه مى خواست با خانم دكتر حرف بزند. وقتى به او گفتم دست «مژگان» بند است تماس را قطع كرد، چند دقيقه اى نگذشته بود كه خانم دكتر با عجله از اتاق بيرون آمد حدود ساعت ۹ شب بود به من گفت فردا مطب تعطيل است و بايستى جايى برود، بعد خارج شد، وقتى از پنجره بيرون را نگاه كردم ديدم خانم دكتر سوار خودروى پژوى سفيدرنگى شد و درحالى كه نمى شد از پنجره مطب راننده را ببينم آنان به حركت افتادند و رفتند.»
در برگه مشخصات خانم دكتر، بازپرس ديد كه اين زن مانتوى سفيد به تن داشته است، كفش هاى پاشنه بلند و لباس راحتى نيز زير مانتو پوشيده بود، مشخصات چهره او نيز نوشته شده بود، اين پرونده از بقيه پرونده ها جدا شد و فرداى آن روز مادر خانم دكتر و «ليلا» كه منشى مطب بود در اتاق بازپرس حاضر شدند. بدون اينكه اشاره اى به پيداشدن جسد يك زن با مشخصات پوشش خانم دكتر بكند، پرسيد: «خانم دكتر همسرى ندارد؟»
مادر «مژگان» با گريه گفت: او به اسپانيا رفته بود، دو روز از ناپديدشدن دخترم گذشته بود كه به ايران آمد، نمى دانستم با چه رويى به او بگويم «مژگان» گمشده است آخر اين دختر كه بيسواد نيست.»
بازپرس شمس چند عكس از جسد زن ناشناس را روى ميز گذاشت و آرام از آن دو خواست به عكسها نگاه كنند، مادر «مژگان» با ديدن جسد به سرفه افتاد و گفت اين عكس هيچ شباهتى به دخترش ندارد اما «ليلا» به محض ديدن جسد درحالى كه پوست صورتش مى لرزيد به گريه افتاد و گفت كه اشتباه نمى كند جسد همان خانم دكتر است!.
پيرزن باور نمى كرد اما منشى مطب گفت: «آخرين بار خانم دكتر با اين لباس در مطب بود مى توانيد از بيمار هاى آن روز نيز بپرسيد، مانتوى سفيد، كفش هايش همه چيز متعلق به او است، يك كيف كرم رنگ هم داشت و تلفن همراهش طوسى رنگ بود و ...»
بازپرس به يك سرنخ رسيده بود براى اينكه مطمئن شود زنجير و مدال طلايى را كه از گردن زن ناشناس باز كرده بودند روى ميز گذاشت، پيرزن با ديدن اين زنجير و مدال طلا به دست و صورتش كوبيد و از حال رفت، چند دقيقه بعد وقتى «ليلا» او را به هوش آورد به گريه افتاد و گفت: «دخترم را كشتند! عزيزدلم را كشتند، چه آرزوهايى كه نداشت...»
موبايل خانم دكتر خاموش بود و طبيعى به نظر مى رسيد كه قاتل حتى اگر بتواند آن را زير خروارها خاك دفن كرده باشد يا در آتش سوزانده باشد پس نمى شد به اين موبايل دل بست و بررسى مطب مى توانست سرنخى خوب در اختيار بازپرس قرار بدهد.
يك هفته اى گذشته بود كه بازپرس با هماهنگى قبلى در حالى كه «ليلا» در مطب بود به آنجا رفت و داخل اتاق كار خانم دكتر شد، جالب بود روى ميز كار و كتابخانه اى كه پشت سر آن بود كتابهاى مذهبى از قرآن، نهج البلاغه و كتابهاى علمى و اشعار عارفانه پر بود، در گوشه اى مهر و جانماز ديده مى شد كه همان ابتدا تصور قبلى بازپرس مبنى بر اينكه خانم دكتر ممكن است اغفال مرد غريبه اى شده باشد را با توجه به معتقد و مؤمن بودن او منتفى مى كرد.
بازپرس شمس به سمت پنجره هاى كل مطب رفت، هم به طرف خيابانها يا كوچه مشرف بود و از آن بالا مى شد هر رفت و آمدى را كنترل كرد وقتى «ليلا» به درخواست او روى صندلى ميز كارش نشست تا به چند سؤال او جواب بدهد در بازشد، مردى جوان وارد مطب شد.
منشى مطب با ديدن اين مرد با احترام او را معرفى كرد و گفت كه آقا مهندس همسر خانم دكتر بوده اند! و بعد اعلام آمادگى كرد تا به سؤالاتش جواب بدهد.
مهندس كريمى هم در چند قدمى آنها نشست و بازپرس درحالى كه دوست نداشت با حضور وى سؤالاتى بپرسد به گونه اى غيرمستقيم نشان داد كه عدم حضور او بهتر است و سپس با رفتن مهندس شروع كرد:
دوستان صميمى خانم دكتر را مى شناسى؟
زياد نه! خانم دكتر يك اخلاق خاصى داشت او اجازه نمى داد من از كارهايش سردربياورم.
علت خاصى داشت؟
خير، من زياد فضول نبودم اما مى ديدم كه خانم دكتر كارهايى پنهانى مى كند و چند بارى شاهد بودم در تماس شوهرش با مطب او درحالى كه مى توانست با مهندس حرف بزند اشاره مى كرد تا ارتباط ندهم.
علت را نپرسيدى؟
هميشه طورى حرف مى زد انگار با مهندس مشكلى دارد درحالى كه من مى ديدم اين مرد به او علاقه دارد، خانم دكتر زياد به او علاقه مند نبود.
چه كسانى بيشتر با مطب تماس مى گرفتند؟
خانم دكتر بيشتر تماسهاى شخصى اش با موبايل بود، مادر و بستگانش با مطب تماس مى گرفتند اما هر كسى كار شخصى يا خصوصى با خانم دكتر داشت به موبايلش زنگ مى زد و من حق نداشتم به اين تماسها جواب بدهم.
آخرين روز چطور بود؟
خانم دكتر در مطب بود من همين جا يعنى پشت ميز كارم نشسته بودم كه متوجه شدم او با عجله لباسهايش را پوشيد، ساعت آخر كار بود رفتن او عجيب نبود اما عجله اش باعث شد شك كنم خصوصاً اينكه چند دقيقه قبل با يك مرد تلفنى با موبايلش حرف مى زد.
او كجا رفت؟
وقتى او رفت از بالا به روبروى در خروجى ساختمان نگاه كردم، خانم دكتر را كه با عجله سوار خودروى سبزرنگى شد و رفت.
نوع خودرو چه بود؟
پژو بود. خانم دكتر در حالى كه مى خنديد سوار صندلى جلو شد و با راننده كه چهره اش ديده نمى شد احوالپرسى كرد.
نمى دانى چه كسى مى تواند قاتل باشد؟
خير، حتى نمى توانم حدس بزنم، خانم دكتر از يك سال پيش خيلى مرموز شده بود اين را شوهرش نيز مى گفت.
شوهرش به مطب رفت و آمد داشت؟
زياد نه، او بيشتر با خانم دكتر تلفنى حرف مى زد تا اينجا بيايد اما هفته اى نبود كه مهندس به مطب نيايد.
محل هايى را كه خانم دكتر به آنجاها رفت و آمد داشت مى شناسى؟
او به خانه خاله اش زياد مى رفت و اصرار داشت مهندس نداند.
بازپرس شمس به سرنخى نرسيده بود به خاطر همين تصميم گرفت مهندس را نيز تحت بازجويى قرار دهد:
همسرت دشمنى نداشت؟
نمى دانم، احساس مى كنم به اندازه اى دركارم غرق بودم كه از مژگان غافل شدم، خيلى دوستش داشتم و نمى دانم چگونه اين حادثه را تحمل كنم.
چند وقته ازدواج كرده ايد؟
سه سالى مى شد. از چند ماه پيش احساس كردم كه زنم رفتارهاى غيرعادى دارد اما فكر نمى كردم ديگرى را به من ترجيح دهد.
از كجا به اين اندازه مطمئنى؟
دلم اين را مى گويد، اى كاش اينگونه نباشد.
به كسى شك ندارى؟
«مژگان» پسر خاله اى دارد كه او را از قبل دوست داشت، تصور مى كنم همسرم به سمت او رفته باشد و اين پسر كه پولدار و بى فرهنگ است براى انتقام اينكه چرا «مژگان» به جاى ازدواج با او ابتدا با من ازدواج كرده سعى در تلافى كرده است همين!
بازپرس شمس توانسته بود به يك مظنون برسد، پسرخاله خانم دكتر نمايشگاه فرش داشت و زيرپايش ماشين پژوى سبزرنگى بود او در برابر بازپرس رنگ باخت؛ «شروين» وقتى شنيد بايستى خودرو اش بازرسى شود ابتدا سعى كرد مانع شود اما چاره اى نداشت.
در داخل پژو اثرى از درگيرى يا خون وجود نداشت اما وقتى صندوق عقب را باز كردند و به جابه جا كردن اثاثيه زير لاستيك زاپاس چشمش به يك كيف كرم رنگ زنانه برخورد و در برابر چشمان از حدقه بيرون زده«شروين» آن را بيرون كشيد و ديد آثار خون هم روى كيف وجود دارد.
داخل كيف، موبايل طوسى رنگى كه متعلق به خانم دكتر بود قرار داشت، خيلى جالب بود، بازپرس تصور نمى كرد به اين راحتى دلايل كافى براى قاتل بودن شروين به دست بياورد و انتظار داشت اين پسرخاله عين بلبل حرف بزند اما اين تصور اشتباه بود.
«شروين» زيربار نرفت، چند ساعت با او كلنجار رفت اما انگار نه انگار، پسرخاله «مژگان» مى گفت كه در دام يك توطئه افتاده است و روحش نيز از قتل دخترخاله اش خبر ندارد، او وقتى زيرفشار بازجويى قرار گرفت از هوش رفت و بازپرس با پى بردن به اينكه «شروين» ناراحتى قلبى دارد سريع به اورژانس خبر داد و براى مراقبت هاى پزشكى متهم را به بيمارستان فرستاد.
مسير تحقيقات طورى بود كه ثابت مى كرد «شروين» قاتل است حتى اگر اعتراف نمى كرد با توجه به مدارك كافى اى كه جمع آورى شده بود راه گريزى براى متهم وجود نداشت.
روز چهلم قتل خانم دكتر بود كه بازپرس در مراسم عزادارى از مهندس و منشى خواست تا براى ساعتى به همراه او در دادسرا حاضر شوند، آن دو با تصور اينكه شروين اعتراف كرده است براى مواجهه با او به نزد بازپرس رفتند.
در آنجا بازپرس شمس خيلى آرام و شمرده گفت: «ليلا خانم خيلى زيركانه نقشه كشيده ايد اما نمى دانستيد خون كسى پايمال نمى شود، علت همكارى آقاى مهندس با شما بايستى مشخص شود؟!»
وقتى «ليلا» و مهندس آمدند تا خود را بى گناه جلوه دهند بازپرس دو دليل خود را بيان كرد و گفت كه در مراسم عزادارى روزهاى نخست هم مهندس براى ساعتى پژوى سبزرنگ «شروين» را به امانت گرفته بود و با جاسازى كردن كيف و موبايل «مژگان» در صندوق عقب آخرين مرحله نقشه را عمل كرده است.
«ليلا» خواست همه تقصيرها را به گردن شوهر «مژگان» بيندازد اما مهندس گفت: «ليلا» همه كارها را انجام داد، در تماسهاى تلفنى من با مطب سر شوخى را با من باز كرد بعد خود را به من نزديك كرد و تا اينكه اغفال شدم، نقشه اين بود كه وقتى من در اسپانيا هستم «ليلا» خانم دكتر را به قتل برساند همين كار ۴۵ ساعت قبل از بازگشت من صورت گرفت، وقتى به ايران آمدم سريع آن را به خارج از تهران برديم و داخل چاهى انداختيم بعد هم كه ادامه كارها را انجام داديم.»
منشى خانم دكتر وقتى ديد چاره اى جز اعتراف ندارد، گفت: من عاشق مهندس شدم، هرچه خواستم بين آن دو را به هم بزنم نشد، روز قتل در سالن انتظار «مژگان» را از پشت غافلگير كردم و با چاقوى ميوه خورى چند ضربه به او زدم، بعد جسدش را داخل كيسه گذاشتم و در داخل حمام قرار دادم، سپس همه جا را با وسواس خاص مرتب كردم تا اثرى نماند.»
خوانندگان عزيز با اشاره به تنها دو دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه بفرستيد.


شماره ۶۳ - ساعت ۸ شب

آقاى مرتضى باميان از همدان برنده اين سرى از معماى پليسى شده است كه مى تواند براى چگونگى دريافت جايزه با گروه حوادث روزنامه ايران تماس بگيرد.
اين عزيزان در قرعه كشى شركت داده شده اند:
آرزو بابايى، ليلا بابايى، اشرف دربندى، على سعادت، اميرعلى محسنى، افسانه طباطبايى مدنى، حافظ آبرومندى، فرهنگ آبرومندى، زهرا ميرحسينى، زهره ذال، موسى دولتى آعميفرنى، حميد ده گرد منفرد، فاطمه مير، احمدرضا شاهون، رقيه عليزاده، ناهيد رضوى منين، فريد على اكبر نژاد، عليرضا حافظيه، اميرحسين جلوداريان، فريبرز صداقت بين، آمين صداقت بين، آتوسا صداقت بين، مينا آبرونش، مبينا صامت، حميدرضا پورحامدى، رؤيا پهلوى خواه، عليرضا عايى، نجات بابايى، مرضيه عبدلى، محمود فاتحى، پروين كيوان لاريجانى، مهدى يعقوبى، مريم يعقوبى، جواد يعقوبى، على محمد يعقوبى، على اكبر يعقوبى، امير مسعود يعقوبى، اشرف عباس زاده، جنت عبا


Posted by webmaster at April 18, 2005 01:54 AM | View: 3179


Copyright 2005 Inrooz.com , All Right Reserved