|
|
اینجا آخر دنیاست با فرشتگانی سپیدپوش [ May 12, 2008 ]
ایسکانیوز: اینجا آخر دنیاست. به دنیای دیگری پا گذاشتهای، دنیای سوختگان، دنیایی با صدای ناله و ضجة زنان و مردان، با بدنهای باندپیچی شده به رنگ سوختگی و تختهای خیس از ترشح تاولهای ترکیده. اینجا بخش ایزوله بیمارستان سوانح سوختگی مطهری است، نتیجه بیاحتیاطی در خانه، کارخانه، حاصل ازدواج اجباری، حاصل فقر و اعتیاد. پا که درون میگذارم گان، ماسک و کفش به دستم داده میشود. راهرویی است طولانی با در و دیوارهایی سفید، مردی باندپیچ درون راهرو ضجه میزند تا قدم از قدم بردارد، پرستاری دست او را گرفته تا حرکت کند. وارد اتاق اول میشوم. صورتی ندارد تا تشخیص دهم مرد است یا زن. محمد، 38 ساله، 70 درصد سوختگی با بنزین، بالای تختش نوشته. سلام میکنم. خجالت میکشم حالش را بپرسم. چه بپرسم؟ آب میخواهد، وحشت دارم به او نزدیک شوم. پرستار را صدا میزنم. او را روی تخت جا به جا میکند و لیوان آبی به دستش میدهد. از لرزش دستانم متوجه بدی حالم میشود. من را هم، آرام میکند. از خودم خجالت میکشم. عرق نشسته بر روی پیشانیام. مثل عرق شرم. من کجا و این پرستار کجا؟ به اتاق بعدی می روم. پسر جوانی است. یک دستش از کتف قطع شده و تمام بدنش باند پیچ است. دیدن چهرهاش مرا به وحشت میاندازد. علت سوختگی را از او میپرسم. میگوید: به بالای دکل برق رفته بودم که دچار سوختگی و قطع عضو شدم. سرمش قطع شده، از من میخواهد تا دستش را حرکت دهم تا سرم شروع به حرکت کند، جلو میروم اما جرات دست زدن به او را ندارم. میگوید: نترس، فقط کافی است دستم را حرکت دهی. دوبار تکرار میکند، میترسی؟ با خودکارت ضربهای به دستم بزن. دنیا روی سرم خراب می شود، سرم گیج میرود. انسان چقدر خوار و ضعیف میتواند باشد. از چه میترسم؟ او نیز جوانی است به سن و سال خودم. پرستار را صدا میزنم و از اتاق خارج میشوم. صدای گریه زن جوانی توجهام را جلب میکند. به سمت اتاقش میدوم. تمام بدنش باندپیچی است، ناله میکند. بالای تختش نوشته، مینا، 20 ساله، 40 درصد سوختگی. مینا چرا دچار سوختگی شدی؟ خواستم بمیرم. چرا؟ با صدای لرزان و لهجهای خاص میگوید، 6 سال است ازدواج کردهام، 2 تا بچه دارم، همسرم کتکم میزند، اعتیاد دارد، حالا 2 ماهه بار دارم. به خدا پناه میبرم. در این دنیا، در این روزگار، در هزاره سوم چه میگذرد؟ وقتی یک نفر بیمار میشود بستگانش به عیادتش میآیند. هر کدام با یک سبد گل. اتاق مملو از گل میشود، همه از خدا آرزوی سلامت بیمار را میکنند اما دلم میگیرد از سکوت این بخش، دلم میسوزد وقتی میشنوم پس از 2 هفته هنوز خانواده مینا به عیادت او نیامدهاند. از اتاق خارج میشوم، انتهای راهرو چند مهربان، چند فرشته سپیدپوش، چند فداکارتر از مادر مشغول کارند، از آنها میپرسم بیشترین علت سوختگی بیماران چیست؟ یکی از آنها پاسخ میدهد، بیشتر زنان که خودسوزی کردهاند اهل ایلام و کرمانشاه هستند به خاطر ازدواج اجباری، به خاطر فقر، مردان نیز بیشتر طعمه حریق بیاحتیاطی در خانه و کارخانه شدهاند. نیازی، یکی از پرستاران بخش است، با رویی گشاده حالم را میپرسد. ترس و وحشت را از چشمانم خوانده، مرا به ICU میبرد. سالومه، 18 ساله، 98 درصد سوختگی، زیر چادر اکسیژن، پاهایم توان جلو رفتن ندارد. میخواهم سریعتر از اینجا خارج شوم. اما به خودم میآیم. نیازی برای چه اینجاست، فداکاری این سپیدپوشان را میتوان با پول سپاس گفت؟ آیا حضور آنان در فضایی که دل را ریش میکند میتوان با پول جبران کرد؟ به راستی که این فرشتگان، دنیای دیگر را انتخاب کردهاند. /120/02 فروغ طباطبایی Posted by webmaster at May 12, 2008 01:47 AM | View: 190 |
|
Copyright 2005 Inrooz.com , All Right Reserved